مردی از نسل باران
من آن خسته و تکیده مردم
از نسل ابر و باران
اما چه کنم نمانده ،
نه ناله ای،نه قطره باران
من ازنسل چشمه وخورشید
پاک وزلال و صادق
اما چه کنم مرا نمانده،
نه گرمی و حرارت
نه چشمی به سوی دریا
از همه رنگ و ریایی،خسته و تکیده ام من
اما چه کنم در این زمانه،
سرابی مانده بر جا،از ابر و از باران.
خورشید من طلوعی دگر،ازپشت کوه دارد
اما افسوس بر آن دل که رو به سوی او دارد.
چشمه از بس که صاف و صادق،
خروشید وناله سر داد
فریاد او در زمانه ،میان دو پاره سنگ جا ماند.
من هنوز آن خسته و تکیده مردم
از نسل ابر و باران
به فغانم مثل چشمه ای دوست
از این همه سرابی ،
که مانده بر جای یاران.
ف.ر. امید
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱:۵ ب.ظ توسط فردین رشیدی
|
